حیوان جالبی‌ـست، در چند قدمی انقراض انسانی که ساختیم

من مبتلای خاموش توام

به موازات جنگ جهانی گونه‌ی انسان برای بقا من با خیالات خودم درگیرم مدام از...

عاشق که نه

عاشق که نه در حال تناولیم، از تمام داشته‌های هم در وَرز سنگ ها به...

یک وتن تنهایم

سال‌های سال همبستری عاجزانه‌ی ما، با سوال به سلول‌های بامزه‌ای ختم می‌شد که دنده‌هایم میله‌های...

مُدارا می‌کنم

ما, در هم که پیچک‌های دست و پا بسته‌ای شدیمعین تعطیلات زمستانی کرم‌های خاکیحجوم برده...

یادمان رفته تنهاییم

روزها به توالی مسخره‌ای می‌گذرد سوار بر احتمالات زمان وُ دچار انتظارات جاذبه از خودم...

بشارت می‌دهم…

سرما خورده پنجره من سُرفه‌های خُشکش را آب‌پاشی کرده روبروی فساد باغچه, به پاک دامنیِ...

ما انتخاب‌هایمان محدود است

مقابل خواب‌‌هایت باید با احتیاط تردد کرد …روبروی چشمانت, با اعتیاد این رسم علاقه‌های مرسوم...

دیگر کدام تپه قابل چریدن است؟

همچون چوپان بی‌پروایی از قضاوت گوسفند‌ها جهانم، تنبان فراخی‌ـیست، آویزان از گرهِ نه‌چندان سفتِ همین...

از آن جزایر خالی از سکنه‌ام

رد پای تمام سرانگشتانش را یادم هست… تا تنم… عین وطنی ناآشنا… زیر پای دست‌هایش کشف می‌شد و من به نام‌گذاری قله‌هایم خوشحال بودم… از دره‌هایم که براحتی نگذشت وُ_ چشمه‌هایی که هربار سرکشید… 
 هــــــیییییی چرا مردمان یک سرزمین, هوای وطنی دیگر می‌کنند؟ با همان لب‌های آغشته به زبان مادری, کلمات دیگری را تلفظ… رویای فردایشان را روی سواحل دوری خواب می‌بینند؟!! من؟ از آن جزایر خالی از سکنه‌ام… از آن سواحل صدای پارو نشنیده… از آن بکارت‌های به رستگاری یائسگی رسیده…...