بر اثر خوردگیمخاطرات

مزه‌ای نداشت تناول روزهای زندگی

“مزّه”
خطور سهمگین چیزی بود، به عصب‌های زبان
فراتر از لمس برجستگی‌های بلوغ..دیدن دامنه‌‌های شیبدار تمایل..
بوییدن غنچه‌هایی طراوت..

هــــممممم
چشایی را من، چاشنی هر نگاهی اگر هم کنم_
تو مزه‌دارترین ادویه‌ی آفرینشی
خیالم
تمام ستاره‌های آسمان, حبوبات نپخته‌ی دست‌پخت‌های خدا
غوطه‌ور در معجون ظلمت بی‌انتها
بی تو
چه مزه‌ای دارد روبروی شب نشستن؟!
تماشای ماه، که اولین بار تلفظش را دهخدا، از دهان تو شنید..
بی تو
تمام سواحل اقیانوس‌های جهان، بی‌نمک بود..
توی فنجان هر غروبی، آنقدر شکر ریختم که قابل نوشیدن شد..
تصورت آنقدر تُند بود, که بعد هر خیالی از تو باید چشم‌هایم را می‌شُستم..
بی تو
مزه‌ای نداشت تناول روزهای زندگی
مثل طفل خردسالی_
در جبر نوشیدن تلخی‌های شفا باش
هربار که سرگرم تعریف رومزمرگی لحظه‌هایت می‌شدی، من غرق بازتعریف دلمردگی‌هایم, می‌خندیدم..
برای خنده‌هایت، آنچنان بدون بال پرواز می‌کردم, که جاذبه دلگیر می‌شد..
خستگی‌هایت را، آنقدر در بی‌خوابی وُ سکوت به تماشا می‌نشستم که گنجشک‌های سحرخیز چپ‌چپ نگاهم می‌کردند..

هــــــــــــیییییی
“مزه”
خطور سهمگین چیزی بود به عصب‌های زبان
و من بعد تناول عجول “علاقه”، چشایی‌ام را از دست دادم
حالا این کلمات، به چشمان هیچ‌کسی اگر قابل خوانش نیست_
از بی‌مزگی‌ـیست…

برچسب ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا