مخاطرات

به درد دوست داشتن نمیخورم

سهم مرگ را_
از آرزوهای خدا جدی بگیر
بفهم زندگی‌های افتاده از دهن، چقدر لایق ترحم است
توهم است
تصور آبنبات‌های همیشگی
میان آسمان
معشوقه‌های قابل زندگی…
همین زمین_
چقدر به خورشید گفتم، دست از تفاخر طُره‌های کشنده‌ات بکش!
ما بیوه‌‌های خداییم
تصور شعر در چشم‌ آبی تو نشد_
به تماشای منظومه‌های عاشقانه‌ی شاعران دیگری می‌رویم
مغرور نباش
در انتهای زبانه‌‌ی نهیب هر شعله‌ای
سوختن تمام می‌شود

هممممممممم
سهم مرگ را_
از آرزوهای خدا جدی بگیر
ندیدن است…
با چشم‌های بسته_
چریدن است
چون و چرای رنگدانه‌های تن بهار…
سفره‌آرایی تعارفات آسمان…
چند قاشق از خودم، مرا سیر می‌کند؟
باید تو را…
باید تو را…
روبروی تمام حاضران نمایشگاه تمارض به عشق پاک افلاطونی‌ام، بالا بیاورم؟
یا نه!!
به ماه بفهمانم هرچه نجیب…
به انگشت کردن تمام سوراخ سمبه‌های راز آلودگی‌اش_
بیمارم
“من” شبیه اشتهای ناتمام یک کرم قابل لِه شدن…
برای خوردن تمام گونه‌های سبز زمین… تا آن آخرین تکه‌ی چرب_ بدست موعود لقمه شده… آن هضم انقراض آخرین….
بیدارم
شاید…
به همین دلیل ساده که_ سیر نمی‌شوم از تماشای تو… از شنیدنت… از… از…
به درد دوست داشتن نمیخورم_
که قابل فراموش کردنم…
این… این.. از عوارض جانبی تولید انبوه بندگانی، با توانایی خیال کردن است
تو که…
حتی حواست به دلخوری‌هایم نبود

هــــییییییییییی
اگر خارج از سلول‌های وجودت، هیچ نیست
چطور به خودآگاهی صورت مهربانت رسیده‌ای؟

( مخاطبم تویی یا خدا، چه فرق می‌کند؟ )

برچسب ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا