‏حواس رهگذران علاقه ‏به گربه‌های بازیگوش نوازش نبود
‏در این سرمای طاقت فرسا
‏که هر دل تنهایی, آغوش می‌خواهد وُ_
‏هر دست گرسنه‌‌‌ای, یک لقمه لمـس

عنوان بلوک

  • مرا یادت هست؟

    سیب را یادت هست؟ که سرخ بود و خوردنی.. و خوشمزگی‌اش برق میزد!.. و رنگین کمانی که دلم برایش تنگ…

  • عشق اختراع درختان بود

    عشق اختراع برگ‌ها و درختان بود که_ از این دوری هم می‌توان به هوایش زنده ماند… در کم ارتفاع‌ترین رستگاری…

  • هنوز مانده تا فهمیدن

    سوار جاریِ ذهن خاطره… دیروزی بر مَد… جذرش می‌شود فردا…دا…دا…. تا انتهای سنگین زمان پُتک خوردی مجاور این خورشید داغ…

  • می‌توانم خدایت باشم

    اشاره‌ی شب به شب بیداری رقص خداست روبروی “دیدن” آگاهی گهگاه که شهوت “خواستن” به تماشاست چشمک سوسوی بکارت‌های دست…

  • تنها خیالت می‌کنم

    تا حقیقت یعنی دیدنی‌ها نور با چشم‌های مسلح در اتفاق توـَم… تو در طیف‌های زیاد قابل خوانشی…/ با کنایه‌های گیجی…

دکمه بازگشت به بالا