‏حواس رهگذران علاقه ‏به گربه‌های بازیگوش نوازش نبود
‏در این سرمای طاقت فرسا
‏که هر دل تنهایی, آغوش می‌خواهد وُ_
‏هر دست گرسنه‌‌‌ای, یک لقمه لمـس

عنوان بلوک

  • عاشق که نه

    عاشق که نه در حال تناولیم، از تمام داشته‌های هم در وَرز سنگ ها به چِلانیدن دست‌های زمان و زمینه‌های…

  • یک وتن تنهایم

    سال‌های سال همبستری عاجزانه‌ی ما، با سوال به سلول‌های بامزه‌ای ختم می‌شد که دنده‌هایم میله‌های آهنی… دندان‌هایم، سنگ‌فرش‌ پیاده‌رو… دهانم…

  • مُدارا می‌کنم

    ما, در هم که پیچک‌های دست و پا بسته‌ای شدیمعین تعطیلات زمستانی کرم‌های خاکیحجوم برده به جنازه‌ی یخمک شدهاو که…

  • یادمان رفته تنهاییم

    روزها به توالی مسخره‌ای می‌گذرد سوار بر احتمالات زمان وُ دچار انتظارات جاذبه از خودم شبیه هر ذره‌ی سرگردان_ گُم…

  • بشارت می‌دهم…

    سرما خورده پنجره من سُرفه‌های خُشکش را آب‌پاشی کرده روبروی فساد باغچه, به پاک دامنیِ شهر,ـ شهادت … می‌دهم ما…

دکمه بازگشت به بالا