‏حواس رهگذران علاقه ‏به گربه‌های بازیگوش نوازش نبود
‏در این سرمای طاقت فرسا
‏که هر دل تنهایی, آغوش می‌خواهد وُ_
‏هر دست گرسنه‌‌‌ای, یک لقمه لمـس

عنوان بلوک

  • یادمان رفته تنهاییم

    روزها به توالی مسخره‌ای می‌گذرد سوار بر احتمالات زمان وُ دچار انتظارات جاذبه از خودم شبیه هر ذره‌ی سرگردان_ گُم…

  • بشارت می‌دهم…

    سرما خورده پنجره من سُرفه‌های خُشکش را آب‌پاشی کرده روبروی فساد باغچه, به پاک دامنیِ شهر,ـ شهادت … می‌دهم ما…

  • ما انتخاب‌هایمان محدود است

    مقابل خواب‌‌هایت باید با احتیاط تردد کرد …روبروی چشمانت, با اعتیاد این رسم علاقه‌های مرسوم است که با دهن‌های باز…

  • دیگر کدام تپه قابل چریدن است؟

    همچون چوپان بی‌پروایی از قضاوت گوسفند‌ها جهانم، تنبان فراخی‌ـیست، آویزان از گرهِ نه‌چندان سفتِ همین “دلخوشی‌ها” فخر می‌فروشم به موسیقی…

  • از آن جزایر خالی از سکنه‌ام

    رد پای تمام سرانگشتانش را یادم هست… تا تنم… عین وطنی ناآشنا… زیر پای دست‌هایش کشف می‌شد و من به نام‌گذاری قله‌هایم خوشحال بودم… از دره‌هایم که براحتی نگذشت وُ_ چشمه‌هایی که هربار سرکشید… 
 هــــــیییییی چرا مردمان یک سرزمین, هوای وطنی دیگر می‌کنند؟ با همان لب‌های آغشته به زبان مادری, کلمات دیگری را تلفظ… رویای فردایشان را روی سواحل دوری خواب می‌بینند؟!! من؟ از آن جزایر خالی از سکنه‌ام… از آن سواحل صدای پارو نشنیده… از آن بکارت‌های به رستگاری یائسگی رسیده… از آن درخت‌هایی که به جز افتادن خواب‌های رسیده‌اش… هنوز دستی به چیدن میوه‌های تنش ندیده…. 
 مراوده‌ روزهایم؟ به شمارش موج‌های دم غروب یا نمایش تن عریانم روی آینه‌ی شب‌های اقیانوس_, سرگرم……

دکمه بازگشت به بالا